۱۹.

خرید بک لینک
دیروز صبح زود که بابای بچه ها میخواست بره مغازه، من و بچه ها هم آماده شدیم ما رو برسونه خونه مامانم. بعد ازین که صبحانه رو خونه مامان خوردیم، رفتیم یه شومیز مشکی محرمی و یه مانتو تابستونی خنک برای مامانم خریدیم، اومدیم خونه. چندتا کار تعمیرات لباس داشت، براش انجام دادم، شلوار بیرونی و روسری هاشو اتو زدم گذاشتم سرجاش، لباس مشکی هاشو انداختم لباسشویی بشوره، صورتشو اصلاح کردم، هویجای توی یخچال رو خورد کردم، شستم، گذاشتم فریزر، باهمدیگه غذای شب رو آماده کردیم، میوه خوردیم، بعد شام هم ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو تمیز و مرتب تحویل مامان دادم.. کاش نزدیکش بودم بیشتر ازین میرفتم خونه ش کمکش میکردم...آخر شب که اومدیم خونه مون واقعا خسته بودم و کمرم درد میکرد، به پسر اولی گفتم مامان من خیلی خسته م نمیتونم مسواک بزنم،بریم بخوابیم. امشبو مسواک نزن دیگه.... با یه حالت مظلومانه ای بهم گفت: مامان مسواک بزن بخدا زود تموم میشه، زود ِ زود :) توی دلم خیلی خوشحال شدم که توی هر شرایطی مسواک زدن رو فراموش نمیکنه. بهش گفتم پس بدو صندلیتو بیار که مسواکتو بزنم :))»» امروزم کلی کار ِ خونه دارم که باید انجام بشه، توی همین هفته میخوام زنگ بزنم مادرشوهرم بیاد خونه مون برای ناهار و شام... امیدوارم بیاد، خوشحال میشم. ۱۹....

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:17

با اینکه خوابم زیاد شده ولی خداروشکر هنوزم صبحا زود بیدار میشم...زود که بیدار بشیم به همه کارامون میرسیم.خیلی وقته برنج و خورشت ناهارمون آماده ست، سالاد و دوغ آماده ست، شربت خنکم برای بابای بچه ها درست کردم گذاشتم یخچال. نماز و زیارت عاشورا هم خوندم. قبل از اومدن بابای بچه ها میتونم کمی قرآن هم بخونم. خداروشکر پنج جز دیگه بخونم تمومه :) همه کارای خونه رو چند روز پیش انجام دادم و کاملا تمیز تمیز شده همه جا.ولی مادر شوهرم گفت نمیاد و رفته دکتر، گفت بهتر بشه میاد.»» پسر دومی معتقده همونطور که بارون میباره، آفتاب هم میباره،تازه باد هم میباره :) بعضی وقتا از حرفاش خنده م میگیره. چند روز پیش هم به آسمون اشاره میکرد و با تعجب میگفت : مامان کف، چه همه کف! :) فهمیدم ابرای آسمون رو میگه کف :))»» خدایا دعای کسی رو که از همه جا ناامید شده، اجابت کن. ۱۹....

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:17

رکعت سوم نماز ظهر بودم که صدای شکستن چیزی رو شنیدم، اومدم توی پذیرایی دیدم گلدون رو بچه ها شکستن:| گلدون شکسته رو جمع کردم و با ناراحتی گفتم فقط همین گلدون توی خونه مون نو بود که اونم شکستین، اگه بابا بفهمه ناراحت میشه ازتون. رفتم نمازمو بخونم... اول پسر بزرگه اومد و سر نماز دستمو گرفت بوسید و گفت معذرت میخوام مامان... بعد چند ثانیه دیدم دست پسر کوچیکه رو گرفته و میگه دست مامانو بوس کن:|منم سر نماز بودم :) گفتم خب فهمیدن ک اشتباه کردن،اشکال نداره فدای سرشون، اینم روی تموم اون وسایل شکسته و نداشته ی خونه مون. ولی بابای بچه ها که دید خیلی ناراحت شد که فلان تومن قیمتشه.کمی هم اعصاب خردی کرد ولی به بچه ها گفتم ساکت باشین تا عصبانیت بابا کم بشه... تازه دستشون رو به شیشه شکسته ها زده بودن و دستشون خونی شده بود وقتی من خوابیده بودم:| خلاصه خیلی آتیش سوزوندن مثل هر روز. شب بعد شام، ظرفا رو شستم و داشتم مسواک پسر اولی رو میزدم که کوچیکه تا رسید به دستشویی، جیشش اومد و شلوارش خیس شد. کمی احساس خستگی کردم، توو دلم گفتم خدایا دیگه نمیکشم خودت صبرم بده... لباساشو عوض کردم و مسواکشو زدم، توالتو شستم. لباساشم باید فردا بشورم... با دست!خدا شاهده بیشتر از یک ساعته منتظرم بچه ها بخوابن تا منم بخوابم، همه جا تاریک بود بازم بازی میکردن، هی گفتم بخوابین! ولی وقتی رفتن توی اتاقشون و لامپو روشن کردن و کیفاشونو برداشتن و گفتن میخوایم بریم مدرسه مون!! فهمیدم فایده نداره و باید صبر کنم خسته بشن تا بخوابن.. »» و مادری که خیلی خوابش میاد... ۱۹....

ما را در سایت ۱۹. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:17

صفحه بندی